|
دل تنگ آن چهره ی زیبا شده ام
دل تنگ آن هیبت رعنا شده ام
برای قصه های کودکانه،لای لایی شبانه
گریه های مادرانه،آن نگاهی عاشقانه
حال که من این چنین گریانم
در حسرت مادری مهربانم
هم اکنون در میان ما که نیست
فراقش حکم می دارد که باید خون گریست
با تو می زیستم همچون جاهلی
چون که در فهم تو کردم کاهلی
کاش می شد که یک بار دگر نازم کنی
با سرا پای وجودت احساسم کنی
بر سر خاکت که بودم،غصه ها آزرده بودم
خسته از این عملم چون تورا نیافته بودم
مادرم را آرزو دارم لیکن آرزو
چون که تا آن روز ماند آرزو
روزی را که مرگ را در آغوش کنم
گرمی دستانت را هم آغوش کنم
به امید هرچه زود تر آن روز
عاشق بی معشوق
:: مرگ مادر ::
رهگذر آهسته بگذر
اين مزار مادر است.
بر جميع مادران روزگار
او سرور است.
پاره جان و تن است
اين خفته در خاک سياه
تا ابد چشمان ما
در انتظار مادر است.
اینا خاطرات یه عاشقه... ای خاطرات سفر عشق از نگاهم بگذرید. ای جاده های پر رمز و راز از نگاهم بگذرید.
ای سر سادگی عرفات و منا ، گریه های تب دارد در بقیع ، اسم رمز ملاقات در مسجد شجره ، صفای وجود در صفا و مروه ای طواف های سپیده دم در مسجد الحرام از نگاهم بگذرید. بخوان
مرا بخوان تا بار دیگر دل را راهی قبله نور کنم و با تو بگویم لبیک اللهم لبیک بخوان تا بار دیگر نهال یاد مشعر و منا را در گلدان حیات خلوت دل
بکارم و طعم شور ر اشک و شیرینی مناجات عرفات را در اعماق وجودم حس کنم و
غرق در خاطرات شب نشینی مشعر غزل نا تمام اشک هایم را با زبان بندگی
بسرایم و جام آرزوهای بیهوده ی دنیا رابشکنم و با عشق و اشتیاق پروانه ی هستی ام را به باد بسپارم و هر چه غیر خداست از ذهن بیرون کنم.
امسال در اولین روز ذی الحجه در جاده ی ذهنم محروم می شوم و همراه با پروانه های
سفید پوش حرمت در اعماق دل خود به دنبال تو می گردم و طواف می کنم، عهد
بندگی را تکرار و در حرم نورانی نبی خدا نماز می گذارم و رنگین کمان ارادت
را تا آرام گاه فریاد های خاموش بقیع سوق می دهم ، با عشقی به عظمت خانه کعبه و مسجد شجره اما با یک بیت الاحزان حرف ناگفته و یک بقیع بغض بی کسی! و دلی بی تاب معبود من ، امسال عصر عرفه را تو این دیار چه کنم دلم خونه ، دلم تنگه ، وجودم پر از حصرت ، قلبم بی تاب و اشکم بی امان جاری ............ خوشا به سعادت آنان که اکنون آهنگ خدا کردند. می روند تا شسته شوند، پاک شوند. وای که چه زیباست پوشیدن احرام . به قول دکتر : کفن بپوش ! بمیر پیش از آنکه بمیری. وای که چه زیباست لحظه دیدن خانه خدا ، زیباترین لحظه ممکن در زندگی هر فرد. وای که چه زیباست طواف ، سعی ، تقصیر ..... در این سفر چه چیز زیبا نیست ؟! ![]() گفتم: چقدر احساس تنهایی میكنم گفتی: فَإِنِّی قَرِیبٌ؛ من كه نزدیكم (بقره/ 186) گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش میشد نزدیكت میشدم گفتی: وَ اذْكُر رَّبَّكَ فِی نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خِیفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الآصَالِ؛ هر صبح و شام، خدایت را پیش خود، با بیم و كرنش، آهسته یاد كن (اعراف/ 205) گفتم: این هم توفیق میخواهد! گفتی: أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ؟ دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟!(نور/۲2 ) گفتم: معلوم است كه دوست دارم مرا ببخشی! گفتی: وَ اسْتَغْفِرُواْ رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُواْ إِلَیْهِ؛ پس از خدا خود بخواهید شما راببخشد و آنگاه به سوی او باز آیید (هود / 90) گفتم: با این همه گناه؟!... آخر چگونه؟ گفتی: أَلَمْ یَعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ هُوَ یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ؟ مگر نمیدانید خداست كه توبه را از بندههایش قبول میكند؟! (توبه/۱۰۴) گفتم: دیگر روی توبه ندارم. گفتی: اللَّهِ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ، غَافِرِ الذَّنبِ وَ قَابِلِ التَّوْبِِ؛ ولی خدا عزیزِ و داناست، او آمرزندهی گناه است و توبه پذیر.(غافر/۲و۳) گفتم: با این كوه گناه، برای كدام یك توبه كنم؟ گفتی: إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا؛ خدا همهی گناهان را میبخشد(زمر/۵۳) گفتم: یعنی دوباره بیایم؟ باز مرا میبخشی؟ گفتی: وَ مَن یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّهُ؛ [چرا كه نه!] به جز خدا كیست كه گناهان راببخشد؟ (آل عمران/۱۳۵) گفتم: نمیدانم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میاورم! آتشم میزند؛ ذوبم میكند؛ عاشق میشم! و ... توبه میكنم گفتی: إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ التَّوَّابِینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ؛ [این را بدان كه] خدا توبهكنندگان و نیز آنانی كه به دنبال پاكیاند را دوست دارد (بقره/۲۲۲) ناخواسته گفتم: اِلهی وَ رَبِّی مَن لِی غَیرُك؛ ای خدا و پروردكار من! [آخر]من جز تو كه را دارم؟ گفتی: أَلَیْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ؛ خدا برای بندهاش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه میتوانم؟ گفتی: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِیرًا وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِیلًا هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْكُمْ وَ مَلَائِكَتُهُ لِیُخْرِجَكُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ وَ كَانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیمًا؛ ای مؤمنان! خدا را بسیار یاد كرده و صبح و شام تسبیحش كنید. او كسی است كه خود و فرشتگانش بر شما درود و رحمت میفرستند تا شما را از تاریكیها به روشنایی آرند. كه خدا بر مؤمنان مهربان است.(احزاب/۴۱-۴۳) حالا دیگه فقط میتونم بگم: خدای مهربونم من چقدر بدم که تو و فرشته هات به من درود و رحمت میفرستید تا از تاریکی و گناه دورم کنید و من براتون گناه ها غفلت هامو میفرستم . خدایا حقا که ارحم الراحمینی و الرحمان الرحیمی که باز هم من رو سیاهو میبخشی.. خدایا الهی قربون رحمتت برم دستمو بگیر و کمکم کن تا هر نفس به یادت باشم. خدایا عاشقتم این عشق را ازم نگیر... . الــــــــــــــــهی آمیـــن . التماس دعا ![]() گاهي اوقات چشم ها پيام آور شادي اند، اما نه !!! گاهي نه ! اين روز ها پيامشان خشم و نفرت است !
پائیز می آید...
پائیز آمد ..
بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ نماید ...
کمی دقت کنیم
صدایش را از میان قدمهای کودکان
در کوچه و خیابان میشنویم...
کمی دقت کنیم
بویش را از قطرات نمناک باران ،
استشمام خواهیم کرد...
کمی حساس باشیم
یقینا رد پایش را بر روی قلبمان نیز خواهیم دید...
آری پائیز فصل هزار رنگ از راه رسید...
بازهم یک شب مهتابی ، اما نه یک شب رویایی
باز هم آسمان بارانی ، اما باران دلتنگی نه عاشقی
باز هم امروز باز هم فردا ، اما اینبار بی هدف تر از گذشته...
انتظار تنها ذکر دقایق بی تو ...
و حالا آرزو ذکر دائمی قلب من
التماس ذکر مقدس چشمانم
و چشمانم که از خیسی به رودخانه می مانند...
و تنها حسرتی مانده از دقایق ،
ثانیه ها و ساعت های با تو بودن ...
دوری را دیده بودم اما فاصله را حس نکرده بودم ...
فریاد را شنیده بودم اما غم را ندیده بودم ...
![]() بازهم پائیز، قلب مرا به یغما برد
بازهم پائیز آمد اما اینبار همراهی در کنارم نمی بینم...
شاید حتی همراهی برای قدم در میان برگهای بی جان ...
هنوز برگها نیز ترانه قدمهای عاشقانه ما را به خاطر دارند....
قدمهای به وسعت دو قلب عاشق ،
قدمهایی به همنوازی همه درختان
و شاید قدمهایی از کرانه قلب عاشق من
بر روی دفتر خاطرات زندگی سردم...
آری زمان صبر نمیکند
روزی با تو حالا بدون تو
از این فصل و کوچه های دلتنگی آن عبور میکنم...
اما پائیز نیز
به دنبال نوای قدمهایت از قلب من کوچ کرده است ....
![]() عشق را در پائیز باید شناخت ،
جان را در همین فصل باید نثار کرد ،
شاید عقل را نیز
در همین فصل می بایست به حراج گذاشت...
پائیز فصل قلب است ،
فصل عشق است ،
فصل جوانی و فصل خیانت است ....
در پائیز بیشتر از همیشه عاشق میشویم ...
بیشتر از همیشه خیانت میکنیم
و از همیشه بیشتر دوست میداریم....
![]() با مقدمه یا بی مقدمه
تنها می گویم
پائیز را غنیمت شمارید
تا هنوز نرفته است
شب های دراز بی عبادت چه کنم باران که بیاید
باران که بیاید
تا خدا
...............
خدا جونم :
نه چراغیست در آن پایان هر چه از دور نمایان است شاید آن نقطه ی نورانی چشم گرگان بیابان است تنهام نذار و منو به خودم وا مگذار که بی تو هیچم ........................
کاش میدانستم
باز هم شب شده است باز هم پنجره تنهایی دست لرزان مرا می طلبد همه جا تاریک است نور چشمک زن اندوه مرا می خواند !و سکوت یاور هر شب تنهایی من باز بر حال دلم می گرید من که یک عمر در اندیشه بی همسفری زائر پهنه خاموش دل خود بودم من پرستوی مهاجر بودم هر کجا بال گشودم شب بود من در آن وسعت پر حوصله دشت چه تنها بودم هر چه آواز رهایی خواندم اشک حسرت شد و از سرخی چشمم نچکید همه در پنجره ام ماند که ماند چه غریبی سخت است با چه کس شکوه کنم ؟ با چه کس فاش کنم ؟ رنج یک عمر مهاجر بودن من ز بی همدردی من زبی همسفری با شب و پنجره ها همسفرم من غریبم در راه من سراپا همه اندوه و خزانم امشب هدیه ام را بپذیر هدیه ام راز من است راز یک عمر مهاجر بودن راز بالی ز خمی راز یک قلب ز جنس شیشه که به عمق نفرت زخم برداشته و مجروح است هدیه ام راز من است باز هم شب شده است...
چگونه شد که درتاریکی راه رفتم ! و چگونه شد که رسیدم به آنچه میپنداشتم نوری است در تاریکی ... هر روز خاطره ها را ورق بزن يادي زمن بكن من، سطر آخرم يك نقطه يك دنيا سكوت تنهايی...
رویای شیرین دلم بودن میان دشت هاست من باشم و دل باشد و عطر چمن.. گاهی نسیم!
خداوندا دلی دارم عطش سوز که نه در شب بود تابش ، نه در روز
کنار گور من شمعی بیافروز
من به دنبال فضايی می گردم لب باغی ، سر کوهی... دل صحرايی که در آنجا نفسی تازه کنم به شدت هواي دوربرم مسموم است
قطعه گم شده از پر پرواز کم است یازده بار شمردیم یکی باز کم است این همه آب که جاریست نه اقیانوس است عرق شرم زمین است که سرباز کم است ميلاد آقا امام زمان ( عج )بر تمام شيعيان و عاشقان مبارك باد .
در ميان باران هاي شيداي پاييز بود ، كه صداي غريبه اي لاله هاي گوشم را مرتعش كرد و حسي عجيب روحم را به شعله در آورد . و من تب كردم . سخت بيمار شدم. و بر زمين افتادم . جايي ميان بهت و بي كسي ، قلمي را به نزديكي خود احساس كردم كه در ميان سكوت ، صدايم مي زد . آن را برداشتم و صفحه هاي خالي قلبم را نقاشي كردم . حالا قلبم تب داشت و به سرخي مي زد . كمي گذشت و من به دنبال چيزي مي گشتم ، كه قلبم را از تاريكي پاك كنم . افسوس ، كه من ندانسته تيغي بر قلبم گذاشته بودم و با آن تكه هايش را پاره كرده بودم . تنها مي توانستم قلب خو را نابود كنم تا نقش هايش را از بين ببرم . پس بدان كه ناچارم ، نقش هايت را تا گورستان همراهي كنم و بدان آن را قلبم براي تو بر جاي خواهد گذاشت . و خواهد رفت . و امروز كه اينجا هستم نقش هايش را براي تو مي نويسم ، كه آرزوي فردايي .
یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست
تا در آغوش که میخسبد و همخانه کیست
راح روح که و پیمان ده پیمانه کیست
بازپرسید خدا را که به پروانه کیست
که دل نازک او مایل افسانه کیست
در یکتای که و گوهر یک دانه کیست
زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه کیست آرام آرام مردن را آغاز می کنی، اگر به نواهای زندگی گوش فرا ندهی،
اگر بردهی عادت خود شوی،
اگر همیشه از یک راه مکرر ،بروی
آرام آرام ، مردن را آغاز کردهای،
اگر روزمرگی را تغییرندهي
اگر ،رنگهای متفاوت به تن نکنی
اگر برای مطمئن، در نامطمئن ،خطر نکنی
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز خطر کن!
امروز کاری بکن!
" نگذار به آرامی بمیری....
![]() |